****     تار نما هنری ، ادبی ، فرهنگی و آموزشی هرات باستان     ****
Home Music Photo Contact

طنز


انتخاب نام طفل

        یک سال از ازدواجم میگذشت، خدا برای من و خانمم پری گل طفلی را مــرحمت نمود که پسر بود و باید یک اسم پسرانه برای او انتخاب میکردیم.

       آنروز خشویم به اتفاق عمه ام و پدرم و مامای اعیالم، آمـده بودند تا به اتفاق هم اسمی را برای طفل ما انتخاب کنند. وقتی سر صحبت باز شد، خشویم گفت:

مه بری نواسه خود اسم میگذارم.

پرسیدیم : چه اسمی ؟

گفت : اسمیو بگذاریم سخی داد

اعتراض حاضرین برخواست، پری گل لب به سخن گشوده و گفت:

مه ایتو نامها نمایم، اینا حالی از مد برفته !.

رجب خان مامای اعیالم با صدای دلخراشی گفت:

بگذارین که مه بری ازی نوزاد اسم انتخاب کنم.

همه گفتیم : بفرمائید ، چه اسمی؟

رجب خان گفت: اسمیو بگذاریم سفرجو

دوباره اعتراض همه برخواست، خشویم خطاب به برادرش گفت:

آخه برار جان! خیرات سر تو شم الهی اگر نام یو بگذاریم سفر جو، بداخل کوچه باز بچه ها برو مـــــی خندند، اور مسخره میکنند.

پدرم برای مخالفت نمودن حرفهای خشویم گفت: چری مسخره کنن؟ سفرجو خیلی هم خوب اسمیه.

پری گل اعتراض کنان گفت:

چری گپ مه کسی نمی فهمه، آخه مه یک نام مدکی مایم، نه ایتو نامهای که از مد رفته باشه.

خشویم جلوتر از همه گفت: تو که نام مدکی میخواهی ، خوب پس نام یو بگذاریم تایتانیک!!

همگی با یک صدا گفتیم: تایتانیک ؟؟

عمه ام با تعجب پرسید: میگم نــه نه جو! تا حــالک سرسیاه مه سفید شده ایتو نامی نشنیدم، ای نام آدمــه یا حیوان؟

من گفتم: عمه جان! تایتانیک نام یک فیلمه که تا همی چند وقت پیش اکثر جوانها خوده بخاطریو به کشته داشتند.

خشویم رو به جانب عمه ام نموده و سوال کرد:

البت تو ای فیلمه ندیدی؟

عمه ام در جواب گفت: مه ایتو فلمها خوش ندارم، عوض یو چری نرم به پیش خواهر خوانده خو تا یک نیم ساعتی از این و آن غیبت کنیم.

پدرم گلوی صاف نموده گفت: پس نام یو بگذاریم جک یا مایک

متعجبانه پرسیدم: اینا نامها آدمه؟

پدرم با ناراحتی گفت: یک روزی هم نشد که تو چیزی ره به درستی بفهمی، بچه نادان! آخه تو که لسان خارجی بلد نیستی که بفهمی ای نامها خارجی یه !!

پری گل با وحشت گفت: مه نمایم که نامها کافرا به سر بچه مه بگذارین.....

خلاصه بحث درگرفت، هرکس حرفی میگفت و پیشنهادی میداد. حــوصله ام از آن همه سر و صدا و جر و بحث سر رفته بود. صدای بلند خشویم گوشها را نوازش میداد، وی با اجازه ی خودش درجه ی صدایش را بیشتر نموده و گفت:

مه یک نامی پیشنهاد میکنم و دگه کسی هم حق نــــداره گپ زیادی بزنه و با اعتراضی کنه ، نام یو میگذاریم آدم خان .

ناگهان با شنیدن نام آدم خان عمه ام بگریه افتاد، با نگرانی پرسیدم چری گریه میکنین عمه جان؟ وی همانطوریکه میگریست گفت:

آدم خان نام خسر خدا بیامورز مه بود. آه ایشته آدم گلی بود، آخه همو بچه خور مجبور کرد که مر بگیره، اگه نه بخانه مانده بودم ...

پری گل با عجله گفت: مه خو نام مرده ره به سر بچه خود نمی گذارم، خوب نیه. آخــــه میگن باز ارواح همو مرده هر شب به درخانه آدم میایه.

پدرم سری تکان داد و گفت: اصلاً بگذاریم خود همی جوانها هر نامی ره که خوش دارن بـری بچه خود انتخاب کنند. ما که دگه پیر شدیم ... هنوز حــرف پدرم بدرستی تمام نشده بود که خشویم با اعتراض گفت:

متوجه گپ زدن خود باشین، اینجی خو بغیر از خود شما و خواهر شما کسی دگه ای پیر نیه.

عمه ام چشمان گرد شده اش را بصورت خشویم دوخته پرسید:

مه از تو کلانترم؟

خشویم جوابداد: ایشته کلانتر نیستی، مه پانزده سال از تو کرده خورد ترم. عمه با عصبانیت از جا برخواسته و گفت: الهی توبه کردم، چری به روز روشن دروغ میگی؟ تو خو از مه کلانتری.

خشویم نیز برای اینکه اعلام جنگ کرده باشد، از جا برخواسته و گفت:

روزی که مر خدا داده بود، تور میخواستن عروسی کنند.

عمه ام فریادی سرداده و گفت: زن کته کلانی چری دروغ میگی؟ آخه بروز عروسی مه مادر اقلیما بتو خسران نشد؟

خشویم غرید که : تو چری دروغ میگی؟ خدا رو تو سیاه کنه بخیر، آخه مادر اقلیما کی بچه داشت که مر خسرانی کنه؟

عمه ام دستی بکمر زده و گفت:

برو ... برو  رو خو سیاه کن زنکه دروغگو ! اکه نی خود مه ریزه زغالی ورداشته و روتو کــــه سیاه است سیاه تر میکنم.

خلاصه دعوا درگرفت، موضوع از انتخاب نـــام طفل، رفت سر سن و سال خشو و عمـه ام و این جنگ چنان اوج گرفت کـه حتی برای بهتر معلوم نمودن اصل موضوع، سراغ تذکره هایشان رفتند. پدرم که حوصله اش کاملاً سر رفته بود به اتفاق مـــامای اعیالم از خانه خارج شدند و رفتند. با رفتن آنهـا پری گل شروع نمود به یاوه سرایی و گله و شکایت کردن از عمه ام. دیدم نـــه والا اوضاع روبرا نیست، پس ترجیع دادم از خانه بیرون شوم.

احساس میکردم روزی خوبی برایم نیست، هنوز به سرک نرسیده بـــودم که کسی از پشت یخنم را گرفته و گفت:

اوی ! وروره! چیری زی؟

صورتم را برگرداندم تا ببینم چه کسی جـرئت بخرج داده و یخنم را گرفته است؟ همینکه صورتم را برگدانیدم، اول ترسیدم ... بنظرم رسید کــه با هیولای روبرو شده ام . وی موهای بلندی داشت و لباسهای عجیب و غریبی بتن و چشمان سرمه کرده و شلاقی هم بدست. با خشونت مرا تکان داده و پرسید:

ولی استا ریش بلند ندی؟

با خــــودم گفتم خـــدایا! از چنگ دعوای خـــانوادگی گــریختم، از چنگ این هیولای حـــرف نافهم تو نجـــــاتم بده ...

گفتم: برار جو ! مه که موهایم را همی هفته ی پیش امربلمعروف خشک تراشید، ریش مه هم که از ای بلند تر نمیشه ، چکار کنم؟

او که اصلاً نمی فهمید که چی میگویم، با شلاق محکم بر سرم کوبید و گفت:

ته کاپر یی ! لعین یی !

گفتم: خدا یا ! چکار کنم؟ تو بداد مه برس . ای خودی همی شلاق خود مره نکشه ؟ کسی نبود که از خود وی سوال کند که خودت چرا موهایت بلند و ریشت کــــوتاه و اصلاً چرا تو به شخصیت یک انسان تجاوز میکنی؟ ولی اینطور آدمها چیزی از حقوق بشر و شخصیت نمیدانند. از چانس بد ، مه پشتو هم زیاد بلد نبودم، با زحمت فراوان چند کلمه ی را سر هم کرده و گفتم:

وروره! مرا ایلا کوی، مه هم وعده کوم که زما موی کوتاه او زما ریش ازاین بیشتر بلند شوی ده.

اما با عصبانیت شلاقش را بالا برده و در حالیکه آنرا بر سر من فرود می آورد گفت:

ته دروغ وایی ...

التماس کنان گفتم: بخدا مه دروغ نه وایم. زه خواهش کوم که مرا ایلا کوی ....

شلاق دیگری بر بدنم فرود آورده و همانطوریکه میرفت گفت:

زه زه، کاپر ... لعین .... یزید....

اصلاً باورم نمیشد کــــه همینطور مرا رها کرده و برود، از خوشحالی نمیدانستم چکار کنم. خدا را شکر کرده و گفتم : حــــــالا فهمیدم که نام پسرم را چه بگذارم، نامش را میگذارم {{ امید }}. امید بــــه آینده ی که روشن و آزادی در آن میدرخشد، امید بــــه اینکه همینطور که من امروز از گیر این آدم جاهل نجات یافتم، در آینده مردم و کشورم نیز از زیر فشار و ظلم این بی رحمان نجــات یابند. و حالا که من و مردم کشورم از قید ظلم آزاد گشته ایم، هر وقت که پسرم را با نام امید صدا میزنم نامش خاطره ی آنروز را بیادم می آورد و لبخندی لبانم را از هم می گشاید.


از بهاره عسکری

 

Copyright © 2012 All Rights Reserved. heratcity.net

tpayman@gmail.com